خلوت ... خیال ... خاطره !

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای



مرا نمیخواست و این همیشگی ترین خاطره ی شبهای سالِ نو ِ من ماند ...

انگار نه انگار از آن شب دو سالِ تمام گذشته است که ستاره های شب آب شده بودند در قطره های فروریخته بر گونه هایم

همین طور که پرشتاب سالها میگذرد خیال میکنم خنده هایم را جایی میانِ بازیگوشیِ فصل ها جا گذاشته ام ...

پینک فلوید توی گوشم ,لابه لای موهایم ,زیرِ نبضِ شقیقه هایم ,نفس هایش به گردنم گرفته, میگوید ویش یو وِر هیِر

 ...

و من توی دلم میگویم آنوقت دنیا اینقدر کثیف و چرکُ سیاه نبود ...

...

هزارها نفر گوشه و کناره ی این دنیا نشسته اند امشب سال تمام شود, فردا سالِ نویشان را آغاز کنند هزار هزار پیامِ تبریک بدهند و بگیرند و همین ها خوششان کند

غافل ازینکه آخرین ها حرمت دارند... باید بدرقه شان کنی

باید دستشان را بگیری بدیهاشان را بدهی توی ساکی سبدی چیزی با خودشان ببرند

شاید آن یکی که می آید اینجور بی صفت نباشد و تک تکِ روزهایش به کمینِ شادیهایت ننشسته باشد

...

باید بنویسیِ شان ....

خاطره های روزهای رفته ات را... رفته هایت را

جایی فروغِ دوست داشتنی نوشته بود " خوش‌حالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان دو ابرویم دو چین بزرگ نشسته. خوشحالم که دیگر خیال‌باف و رویایی نیستم" ... من هم همینطور

خوشحالم که دوست داشته هایم را بدرقه کرده ام جایش هزار اندوه خریده ام 

همیشه یادم میماند زندگی آنقدر نکبت دارد که توی ثانیه ای باید قیدِ تمامش را بزنی 

بگویی خداحافظ رفیق ... گاری کوپرِ نازنین بشوی و دستهای تنگ گرفته ی این دنیا روی گردنت را رها کنی

گرچه "زندگی، حتا وقتی انکارَش می‌کنی، حتا وقتی نادیده‌اش می‌گیری، حتا وقتی نمی‌خواهی‌اش، از تو قوی‌تر است / آنا گالوادو

و برای تو خوبِ من ... خوب ترینِ روزها

"جهان پیرتر از آن است

که بگویم دوستت می دارم

من این راز را به گور خواهم برد" / سید علی صالحی

...

سالِ نو مبارکت باشد

...

پ ن: عنوانِ پُست از سید علی صالحی

وبلاگی که سال به سال آپ نمشود یک جورهایی یعنی نویسنده اش توی آن روزها ,آن گذشته ها مرده است

یعنی از خودش از روزهایش از ان روزهایش فرار میکند

گاهی هم از شهرش 

و از تمامِ چیزهایی که روزی مقدس بوده اند

...

اما دقیق تر که فکر میکنم معتادِ تک تکِ پست های این وبلاگم

آنقدر که هرشب بازشان میکند

پرایزنر عزیز میپیچد توی شبهایم

دورِ دستهایم را میگیرد

همه جا خیال میشود

ستاره میشوم

ماه میشوم

اتاقم میشود پیاده رو های باهنر

عصرهای بهمن

شبهای زمستان

خیال میکنم دنیا یک جایی برای من ایستاده است

منتظر مانده تا بروم خوشبختی ام را بگیرم و بیاورم

برایش بگویم هزار شب تنها مانده ام

هزار روز دلتنگ

...


امسالِمان هیچ پاییز نداشت ... یکباره چشمهایمان را باز کردیم و سرمای سختِ زمستان بود ...

اتاقم بوی خانه های قدیمی میدهد ... بوی بخاری و عصرهای دلگیرِ خانه ی پدربزرگ ...

بوی اتاقِ زیرِ شیروانیِ باغِ کودکی ها ...

بوی اولین عصرِ سردی که همه ی خانه تاریک بود و شومینه و  مبلِ بزرگِ کرم رنگ  ... 133 ای نارنجی آنطرفِ در ...

بوی دلتنگی

چقدر این اتاق خاطره دارد 

خاطره ی اولین بارِ شبهای روشن و عاشق شدن های عصرهای پاییز

 ...

قدم زدن های تا تهِ دنیا ... دارچینِ همیشه گرمِ ... 

روزهای خوبِ من ... سِکرِت گاردنِ عزیز که میخواند و دلم را میبرد به آذرِ آن سالِ دور که انگار هزار سالِ پیش بوده

دلم هق هق میکند 

برایِ خودم ... برای تمامِ روزهای پاییز و زمستانِ هشتاد و هشت میسوزد ... تنگ میشود 

برای صدای دوست داشتنیِ شاملو که میگفت عشق رازی است

و من هیچ رازی را در زندگی ام یاد نگرفته ام

یاد نگرفته ام

...

من از این پاییزِ بی خاطره می ترسم 


نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/07/07 | نظرات (5)

برای دوستی که نوشته بود کم کار شده ام و کم کاری ام را نمیپذیرند !

این وبلاگ فعلا" شبیهِ یک کلبه ی متروکه است که باید درش را بست! گِل گرفت حتی !

تا روزی که شاید باز شود شاید هم فراموش کنیم دخترکِ دلتنگِ آن روزها را ....


هنوز هم ...
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/05/23 | نظرات (7)

چشمهایم را میبندم ... نفس میکشم 

مطمئن میشوم که دنیا را در مشتم گرفته ام ! آنقدر که میتوانم یک نه یا آری ِ بزرگ بگویم و همه چیز تغییر کند ...

آرام میشوم ... با همین فکر که هنوز همه چیز در دستم است .... 


دلم برای شهری که بیرحمانه ترکش کردم تنگ شده !

بله! بعد از سه سال نفرت دقیقا" ساعتِ 4:18 دقیقه ی بامدادِ امروز سه شنبه 11 مرداد ماه دلم برای آن شهر کوچک و مردمِ سنگدلش تنگ شد!

روزهای غریبی بود... نه کسی را میشناختم و نه جایی!

تنها آدرسِ یک دانشگاهِ نیمه ساخته داشتم که همان هم پیدا کردنش 40 کیلومتر دور از شهر توی بَرّ و بیابان دلِ شیر میخواست ...

آنقدر آن روزها گیر و گرفتاری داشت و با سرعت میگذشت که تنها خاطره هایی محو ازشان باقی مانده اما از روی همان ها هم واقعی ترین تصویرها ظهرهای داغی بود که تنها و دلتنگ توی خیابان های غریبه راه میرفتم و فکر میکردم چه طور ممکن است چهار سال توی این بیغوله وسطِ یک مشت آدمِ زبان نفهم دوام بیاورم ...

...

دلم این جور وقتها برای مادر و پدرم هم تنگ میشود ...

یکی دوبارش آنها هم بودند ... مثلِ همان روزِ اولی که کنارِ خیابان روبه روی خانه ی چهارطبقه ی آجرسفالی که پنجره های سبز داشت پیاده ام کردند و مادرم پنهانی اشک هایش را پاک کرد پدرم صورتش را آنطرف گرفت و گفتند حالا که تصمیمت را گرفته ای که بمانی مراقبِ خودت باش!

...

و من ماندم و کوچه ها و نگاههایی که رد شدنِشان حتی نیمه های روز هم ترس داشت ...

...

من مانده بودم و یک انتخابِ سخت

بله !

انصراف دادم و برگشتم ! از چیزهایی که آروزیشان را داشتم دست کشیدم !

سه سال گذشت و هیچ جای دنیا را نگرفتم

هنوز نمیدانم اگر مانده بودم واقعا" دوام می آوردم یا ....




ساعت 4:26 دقیقه صبح است ! از کودکی عادت داشتم هرشب دفتر خاطره هایم را که باز میکردم ساعت بنویسم و شروع کنم ... هنوز هم به سرم مانده!

هنوز هم شب ها خوابم نمی آید و احساس میکنم این ثانیه ها حیف هستند برای خواب ...

باید بیدار ماندشان و خیال بافت ...

دو- سه ساعتِ پیش آمده بودم که بخوابم

هوسِ چای تازه دم کرده بودم ... از تختم پایین آمدم موهایم را بالای سرم جمع کردم و توی تاریکی سعی کردم پاهایم را روی کتابهای کفِ اتاقم نگذارم

چراغِ کم نورِ قرمز را روشن کردم تا کتابها را ببینم ... دیدنشان و اینکه توی اتاقم پخش شدند حس خوبی دارد

نمایشنامه سه روایت از زندگی ... رمانِ خراب کاریِ عاشقانه

رمان مگره و مرد خانه به دوش

کتابِ سرشت و سرنوشت بالای همه بود ... بارها خواندمش ...

یک نامه از رومن گاری

   همه‌ی آن داستان را روی کاغذ آوردم که، اگر بشود، آن کلمه را از ذهنم پاک کنم، ولی عجیب است که هرچه آن داستان بیش‌تر پیش رفت‏، بیش‌تر یادِ آن کلمه می‌افتادم...

معروف ترین جمله ایست که از رومن گاری در ذهنم هست ...

نمایشنامه خیانت ...

هیروشیما، عشقِ من ...

سنگِ آفتاب، شعرِ بلندِ اوکتاویو پاز

تمامِ این کتابها در هم و بر هم روی زمین ریخته بودند ... بعضی شان را چند بار خوانده ام و بعضی را چند صفحه ...

آبرنگ و چند لیوانِ رنگ هم روی زمین بود ... هنوز هم هست ... شیشه ی مرکب هم

بلند شدم چای دم کردم و برگشتم ... توی تاریکیِ خانه عاشق آهسته راه رفتنم و صدای قل قلِ چای ...

ساعت 5:19 است ... همین طور که مینوشتم کتاب ورق میزدم

این شبهای مرداد انگار همیشه همین جوری اند ...



   صبح رسید از راه و

   من نرسیدم

   گم‌ کرده‌ام راه را

   در سایه‌ی تاریکی

   در سپیده‌ی بی‌سایه


   طاقت از کف داده‌ام انگار

   جامی در دستم

   مستم


   گوش می‌چسبانم به دیوار

   که از هر روزنی

   چیزی بشنوم

                                                آدونیس



:)
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/05/08 | نظرات (0)



تا همین یک ساعتِ پیش هزار جور فکر و برنامه و ایده توی سرم بود... آنقدر که مدام میترسیدم وقت کم بیاورم ...

از بعدازظهر تا همین یک ساعتِ پیش توی ذهنم هر جا هم که بودم برنامه ریزی میکردم... هزار تا کلاس و امتحان و کارهایی که دوست داشتم ...

اما الان اعتراف میکنم هیچ کدامشان نیستند دیگر! 

یک ساعت است دست از همه شان کشیده ام ... دلیلش را هم تنها خودم میدانم که بهتر است همین طور هم بماند ...

توی سرد ترین نقطه ی اتاقم نشسته ام  یک آهنگی که نمیدانم چیست گوش میکنم مثلِ هرشب همین موقع ها شیرکاکائو با کیک میخورم و عینِ خیالم هم نیست که چه تصمیمی گرفته ام...

عینِ خیالم نیست که چقدر اوضاع با یک ساعتِ پیش فرق دارد !

به این حالت شاید میگویند پوست کلفت شدن! شاید هم به قولِ یک دوستی که توی همین یک ساعت هزار جور نظراتِ روانشناسانه راجبم داد زرهی فولادی روی تمامِ احساس هایم کشیده ام ...

که نه دلتنگ شوم نه یادم بیاید یک ساعتِ پیش چقدر خوشحال بودم

...

به هرحال واقعیت است ... 


از کنارِ هم رد شدیم ...
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/04/31 | نظرات (4)


روی تختم نشسته ام ... تکیه داده ام به پنجره ی پشتِ سر

فنجانِ چای را گذاشته ام روی میزِ کوچکِ کنارم و فیلم میبینم
...
تا اینجا همه چیز عادی ست ...
اما نمیشود
همه ی این کارها را کرده ام که بگویم امروز یک روز است مثلِ تمامِ روزهای سال
مثل تمامِ پنجشنبه ها
مثلِ تمامِ سی ام های ماه
اما نمیشود
...
هر بار که سرم را میچرخوانم آن طرف روی زمین دخترکِ کوچکی را میبینم که تکیه داده به دیوار
زانوهایش را بغل گرفته
موهایش پریشان دورش ریختند و زار میزند ...
این تصویر واضح ترین خاطره ی این اتاق است
...
دراز میکشم روی تخت
چراغ خاموش است ...
هیــــــــــس
ساکت
صدای گریه ی دخترک هنوز می آید
سرش را روی زانوهایش گذاشته ...
...
امروز یک روز نیست
یک هویت است ... یک داستانِ دردناک

30 ِ تیر ...
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/04/30 | نظرات (2)


امروز 30 اُمِ تیر ماه است ... 

سالگرد و سالمرگ و نمیدانم ... هرچه که تلخ تر باشد همان اسمش است ...

یک جایی که یادم نیست کجا خواندم میزانِ اشکهای دنیا ثابت است ... یعنی اگر کسی جایی شروع به گریستن کند آن یکی کمی آنجاتر اشکهایش را با پشتِ آستین پاک میکند ...

یک جورهایی اگر این گفته درست باشد انگار که این یکساله بارِ تمامِ اشکهای دنیا را فقط من به دوش کشیده ام

آن روزها مدت هاست که تمام شده ... حتی فکرِشان را هم نمیکنم 

این روزها خوب هستند و پُر از اتفاقِ نو

دلخوشی های شیرین و خنده های شاد ...

نوشتم که همینجا بماند ... آن روزها را همینجا... همین گوشه در تاریکی های همین وبلاگ جا میگذارمشان ...

...


تو هم هیچ ... هیچ ... هیچ...
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/04/09 | نظرات (6)


گاهی تنهایی گندترین چیزِ دنیایت میشود ...
اینکه هیچکس نیست تا حتی صدای هق هق هایت را بشنود ... هق هق که هیچ صدای فریادهایت را هم نمیشنوند...
آدمها غرقِ دنیایشان هستند ... غرقِ ثانیه ها و ساعت ها و رفتن هایشان
هرچقدر هم روی صندلیِ پشتِ میزت بنشینی و زار بزنی و زل بزنی به لاکهای قرمزِ ناخن هایت هیچ فرقی نمیکند ...
خیلی که لطف کنند کاری به کارت ندارند که بدتر نشوی ...
که خودت باشی و خودت ... که فقط همراه دقیقه های خوبت باشند
...
خیلی که ماه تر شوند زنگ میزنند که چه طوری؟
یا اس ام اس که خوبـــــــی؟
...
بعد خودت میمانی و دیوارهای اتاقت و آهنگ ایف یوو وانت می ! که هزار بار پخش میشود و هر دور گریه هایت را تندتر میکند ...
زل میزنی به لاکهای قرمزت ...
هی با خودت فکر میکنی رویِ خوبِ این زندگی کجاست ...
هی تنهاتر میشوی ...
هی روزهایت را روز به روز عقب و جلو میبری
آرزو میکنی کاش زودتر بود یا دیرتر! فقط این دقیقه ها این روزها این تنهایی ها نبود
 ....
قرمزی ِ ناخن هایت به تلخیِ این لحظه ها دهن کجی میکند


نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/04/05 | نظرات (3)

یک نفر دستِ این روزهای بازیگوشِ لعنتی را بگیرد و از رویاهایم دورشان کند ...

بهار ...
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/04/01 | نظرات (0)

فصلی که دیروز آخرین و بدترین روزش بود بهار بود؟؟؟؟

بهار و این همه دلتنگی؟

روی نیمکتی نشسته بودم و حرف هایش را میشنیدم ...

تنها میشنیدم ... حواسم پِیِ دختر بچه ای بود که روزها این حرفها را تکرار کرده بود و آنقدر گفته بود که دلتنگی هایش دلِ خودش را هم میزد ...

دخترکِ آن روزهایم ...

...

این روزها همه جوره است ... هم دوست داشتنی و هم تلخ ...

یک آرزو مانده

به امیدِ همان ...


یک اتفاق که بدونِ استثنا یازده ماه است تکرار می شود ...

اول ها هرروز بود و شاید روزی هزار بار  ....

اما حالا بعد از یازده ماه و در ایده آل ترین شرایط تبدیل شده به دو روز یکبار ....

پیجِ فیسبوکش را باز میکنم ...

درست هر دو روز یکبار
به همان دلیلِ همیشگی ... کنجکاوی یا خودآزاری !
همیشه هم زیرِ لب بدترین فحشی را که بلدم میگویم ...
می بندمش
همیشه هم تا یکی دو ساعت همین طور زل میزنم به یک نقطه و فکر میکنم و مدام این سوال را می پرسم که چرا؟
 میروم به آن روزها و بعضی وقتها به جای ِ او هم فکر میکنم ...
 مثلا" فکر میکنم الان خوشحال است یا ناراحت
شاید هم پشیمان است
اما قیافه اش این طور نشان میدهد که اصولا" از این آدمهاست که ارزش و اعتقاد و زندگیِ دیگران به هیچ جایشان هم نیست ...
بعد هم مدام خودم را لعنت میکنم که چرا باز هم دیدمش ...

و دو روزِ بعد باز دوباره ........

...

شام - تنهایی
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/03/15 | نظرات (1)

امشب فهمیدم سالادِ فصل بدونِ تو اصلا" خوردن ندارد ... :(


نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/03/01 | نظرات (3)

...

...
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/03/01 | نظرات (2)

سرم تیر میکشد
از بی خوابی ست... همیشه یکشنبه ها 8 صبح کلاس دارم! همین طوری میشوم
بماند که بیشترِ روزهای هفته ی پیش هم درست نخوابیدم
...
سرِ کلاسِ صبح همه ی حواسم به دخترکِ کناری بود
مدتی میشود که میشناسمش
دخترِ گیرایی نیست ...  کم حرف است ... یک جورهایی هم انگار بیخیالِ همه چیز است و از همه مهمتر اینکه با سهمیه آنجا نشسته است و افتخار هم میکند ...
به عبارتِ دقیقتر اگر بخواهم بگویم از آن دسته آدمهایی ست که اصلا" تحملشان را ندارم
اما امروز همه ی حواسم پیشِ بوی عطرش بود!
شاید اصلا" بوی عطر نبود اما حسّ فوق العاده ای داشت
گرم ... صمیمانه ... مهربان
حسی که همیشه نسبت به نگین داشتم
...
انگار تمامِ دنیای اطرافم خلاصه شده بود در یک حوضِ کاشی کاری و یک دنیا ابر ...
آرامشِ مطلق
آنقدر این حس مرا به خودش جذب کرد که حتی به دخترک پیشنهاد دادم بعد از کلاس برسانمش
...
بعد از آن توی راه به این فکر میکردم که چقدر آدم هستند که باید در زندگیِ آینده ام بشناسمشان!
چند وقتی ست که کلا" حواسم را جمعِ این کرده ام که دوستانم را تک چین کنم
حتی فرند های فیس بوک را!
به نظرم فیس بوک احمقانه ترین جای دنیاست!
یک عده آدم یا از سرِ بی کاری و یا بی کسی دورِ هم جمع میشوند عکسهای عموما" مذخرف میگیرند و بعدش با هزار و یک نرم افزار ِ مجهز آب و رنگشان را داغ تر میکنند و هی به ظاهر قربان صدقه هم میروند و پشتِ سر چشمِ ِ هم را کور میکنند
 ...
این معنیِ زندگی ست؟
اگر این است پس رویایی که همیشه در ذهنم داشتم کجایِ این دنیاست؟
از این همه ادمِ ِ رنگ به رنگ که فقط چشم دارند و هیچ چیز غیر از آن خسته شدم
...
به لطفِ همین فیس بوک این روزها همه یا عکاس شدند یا شاعر و روز در میان هم عاشق!
به اینجا قرار بود برسیم؟


نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/02/30 | نظرات (4)

‌Bonsoir Paris ...


جشن بود ... عروسی بود ... عزا بود ...

درست نفهمیدم
هزار نفر آدم
همه ی آنهایی که تا به حال توی عمرم دیده بودمشان یکی یکی جلوِ چشمهایم میرفتند و می آمدند ...
حتی آن دخترکِ توی فیلمِ بانویِ زیبای من!!!
دو سالِ پیش بود
پدر جون به زور و با اصرار برایم گذاشته بودش و باز هم به زور با زبانِ خاصصش وادارم کرد ببینم
هی میگفتم استاد حالم خوب نیست...
آخر کسی نمیداند که
همان روزهای اول دی بود
تازه 2 روز شده بود که "او" را برده بودند
پدر جون میدانست
به خیالش میخواست سرگرمم کند فکر و خیال نکنم ...
پدر جون استادِ زبان است
آلمانی
اولین روزهای آشنایی ام با "او" اولین شعر هایی که برایش مینوشتم از کتابهای شعرِ آلمانیِ پدر جون بود
...
کتاب خانه اش بی نظیر بود...
قدیم تر ها فیلم هم میساخت ...
هزار بار هر کدام را نشانم داده بود و با ذوقی خاصّ خودش هر بار تمامِ خاطراتِ فیلم برداری اش را از نو تعریف کرده بود...
چقدر دلم برای خانه اش تنگ شده
می نشست پشتِ میزش
یا اخبار گوش میکرد یا برایم کتاب های آلمانی میخواند و توی فنجان های سفید نسکافه درست میکرد
و یا تند تند با دوربینِ کوچش از زاویه های مختلف به قول خودش عکسهای حرفه ای میگرفت
اولین عکسهایی را هم که از خودم نشانِ "او" دادم خانه ی پدرجون بود ... خودش گرفته بود ...
عاشقِ عکاسی بود ... از جوانی هایش
عکس بچه هایش را که در آلمان گذاشته بود و گذشته بود همه جای خانه اش به دیوار ها میشد دید ...
او هم سمبلی بود از بی وفاییِ مردها...
...
آلبوم های عکسش را نشانم میداد
عکس های جوانی اش... دانشگاه ... دوستهایش ...
برای هر کدام سالها حرف داشت...
اما همیشه لبخندی محو روی لبهایش بود ... انگار هرگز نه افسوسی داشته و نه پشیمانی ای!
...
فقط یک بار که دلش گرفته بود مرا سوار ماشین کرد... شب بود ... حوالیِ 11
گوشه ی یک خیابانِ خلوتی تمامِ زندگی اش را مو به مو تعریف کرد و هی زُل میزد به چراغ های خیابان...
پیشتر هرگز چیزی نپرسیده بودم ...
...
شاید روزی لپ تاپِ من هم شبیهِ همان آلبومِ عکس باشد
 لبخند را شک دارم !!!

پی نوشت : یک روزِ برفیِ پا نخورده زمستان
شفاف چون شیشه ...
عشقِ من چون نفس کشیدن است در جنگلِ پر برف سپیدارها
دوست داشتنِ تو ...

شوگر_ بدونِ شکر
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/02/19 | نظرات (4)


کمی از نیمه شب گذشته

فنجانِ قهوه ی ترک را گذاشته ام روی میز مدام بهمش میزنم و دست هایم را روی بخارش میکشم ...

به عادتِ هر شب همین ساعت سِکرِت گاردن ...

خاطره هایی که هربار توی فنجانِ قهوه ام گم میشوند

آنقدر آن روزها را مرور کردم که دیگر یادآوریشان زمان نمیخواهد

مثلِ یک فیلمِ تدوین شده توی ذهنم هستند ...
انگار میدانم فقط باید تلخ ترین ها را به خاطر آورد
...
تمامِ مدت امروز فکرم پیشِ دخترکی بود که با قیافه ای غمگین تنهایی آمد
کاملا" آرام
مانتو و مقنعه ی سیاه رنگ و ساده
حتی به نگاههای کنجکاوِ ما هم اهمیتی نداد ....
پشت ِ یک میزِ دو نفره تنها نشست ...
به گمانم خنده های ما عذابش میداد که کمی نگذشته جایش را با صندلیِ آن طرفی عوض کرد
پشتش شد به ما !
...
شاید او هم آمده بود آنجا تا تنهایی قهوه ی ترک سفارش دهد
هی تنهایی خاطره هایش را مرور کند
هی بگوید کجای کار غلط بود؟
هی بفهمد غلط و درست اصلا" مهم نیست
گاهی فقط شانس مطرح است که نه من داشتم و نه دخترکِ غمگینِ امروز...
بیرون که آمدیم هنوز نشسته بود
...
کاش توانسته باشد قهوه اش را بدونِ بغض تمام کند
...


نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/02/17 | نظرات (2)

مبارک

Years ago when I was younger ...
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/02/09 | نظرات (2)

هزار بارتصمیم گرفته بودم فایل های موزیکِ لپ تاپ را مرتب کنم
اما انگار نمیشود
خیلی سخت تر از چیزی که فکر میکردم است
از هر گوشه اش یک آهنگ سر در می آورد و پشت بندش یک دنیا خیال ...
هزار ساعت هم برای شنیدن و خیال بافتنشان کم است ...
مثل همین آهنگی که صدای ویولونش همیشه آشناترین است و میروم به آخرهای اسفند
یک روزِ شبهِ بهاری!
تریای داروسازی
...
یِرز اِگو , وِن آی واز یانگر ....
چند اسفندِ دیگر؟؟؟


نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/02/03 | نظرات (2)

اُردی بهشت مبارک ؟!

بهار بخیر ...
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/01/05 | نظرات (5)

بهارِ آن سال را هنوز به یاد دارم ...
آنقدر باران باریده بود که پارک شده بود شبیهِ یک لکه ی سبز وسطِ دودِ خیابانهای این شهر ...
آن دریاچه ی کوچک را ...
که بالاترین نقطه ی پارک بود
پر از اردک و ماهی ...
حتی آنهایی که با قلاب می آمدند و با سطل های ماهی می رفتند ...
و دخترکی که هر روز عصرهایش را گوشه ی پارک روبه روی همان آبچه ی کوچک روی تنها نیمکتِ آن حوالی میگذراند ...
هر روز یک مشت کاغذ همراهش بود و یک دفترِ آبی رنگ ...
میخواند :
آهوی پا به ماه برو!! رفتنت بخیر
شاید که عامدانه سرم گیج میخورد
...
و راه تا بی انتها باز بود ....
...

دور اما آشنا ...
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/01/03 | نظرات (3)

ساعت شش و نیمِ بهار لم داده است روی ایوان ...
صاف نشسته ام روی تخت
هنوز از ته مانده ی دیشب بیدارم...
سیگار پشت سیگار است که در خیال دود میکنم ... دستم هزار بار به روی پاکتش لغزید و هزار و یکبار گفتم چیزی را که کنار گذاشتم کنار رفته است دیگر ...
بازگشتن ندارد که ...
 صدای گیتارِ پسرکِ طبقه ی بالایی را میشنوم ... ساعتهاست که بی وقفه میزند ... انگار او هم خواب ندارد
...
تکلیفِ نگاه های بی سر و تهِ آن ماهی که روشن شد!  اما این یکی ها هنوز احمقانه دورِ اتاق دنباله ام میچرخند ...
درست یادم نیست چه فکری در سرم بود آن روزها که تابلویی بزرگ از چهار ماهی ِ سیاه و سه گل ِ سفید که نمیدانم لاله اند یا نیلوفر مشخصا" برای دیواری روبه رویی ِ اتاقم کشیدم
سه سال شده اند ...
درست به سنّ همانی که تازگی ها مرد
...
 ماهی قرمز ها احمقند ... نشان به این نشان که مدام به آدمکها میخندند و دورِ تنگ برایشان میرقصند ...
...
پاهایم خواب رفته اند ... دراز میکشم روی تخت
همه شان را از ته به سَر از بَر میخوانم ...
دورند اما ...


نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/01/01 | نظرات (1)

همه شان را خوب میشناسم ... آنقدر که میدانم همگی در رویا عاشقِ فاحشه هایی هستند که در تخت سیگار دود میکنند
... که چشمهایشان شبیهِ یک جفت شیشه است

یادم باشد ماهی ام را جایی کنارِ آبهای آزاد به خاک بسپارم
بیچاره تا روزهایی آخر رویای دریا داشت
حیفش بود برای مردن
ماهیِ خوبی بود یک جورِ احمقانه ای گاهی زل میزد به چشمهایم
اگر سالها پیش بود شاید نوشته بودم دلتنگش میشوم
...

تحویل سال ...
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1390/01/01 | نظرات (2)

آخرین ساعت های مانده به تحویل سال است ...
صدای پیانو میآید که با صدای ِ گیتاری که آن طرف تر توی حال میزنند در هم رفته اند
سال تحویل ها همین جوری توی سرم میچرخند
تحویلِ سالِ گذشته ...
روی آن مبلِ بزرگِ وسطِ خانه نشسته بودم ساعت به گمانم 9 ِ شب بود
دانه دانه اشک هایم را از گونه هایم جمع میکردم ...
بدجوری دلگیر بود
همه روزهای قبل و بعدش هم همین بود ...
89 بد بود!
فقط همین... از این بد هایی که طعمِ بدی هایشان همیشه سنگینی میکند ...
اینجا روی این تخت وسط اینهمه کتاب و نوشته...
جای خالی ِ"او" که دغدغه ی تمامِ ِلحظه هایم بوده 
چراغ هم خاموش است
نور نمیخواهد که ... همه شان را از بَرَم
واقعا" فرقی دارد سال نو بشود ؟
کاش این تحویلِ سال شبیهِ پارسالی نمیشد .....

اسفندانه !
نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1389/12/13 | نظرات (5)

اسفند بی رحمی است ...

خاطره میگیرد ... جان میگیرد و مانده ام حیران که این عشقِ صاعقه وار را ...؟؟؟

ماندگار شد ! گیره به همه ی تاریخ ها !

برف میبارد و این عصرهای لعنتیِ اسفند انگار تمامی ندارد

امان از ...

آن دستها ... نگاه ها ... همان چشمها و ... همان عشق

آن وقتها هم روزهای سردِ سال بود ...

...

من باز گشته ام , میدانی که!  مدتهاست ... هرچند همه چیز را بر باد داده ام ... نه سر زلفی مانده و ...

از آنطرفِ اینهمه اندوه ... کاش برایم بخندی

بُلَند 




اینجا رو با همه ی سختی هاش و تمامی حس هایی که وقن نوشتن بهم میداد دوست داشتم ...

اما شاید باید رفت ...

....


نویسنده: س ح ر - تاریخ: 1389/11/22 | نظرات (6)

در را که باز میکنی برف میآید
در را که باز میکنم ... تو امده ای
نگاهت برفی است
برف با تو آمده است...

ساخت کد آهنگ

ساخت کد موزیک آنلاین